|
خوشا آنان كه از او مي نويسند!
اين روزها خدا شده برايم غول چراغ جادو ، دستانم را به طرف آسمان بلند كرده دودش مي كنم و از چراغ و خانه ي دلم بيرونش مي رانم تا به حاجتم رسم . اين روزها مردم را مي بينم بر پشت شيطان سوارند ، شيطان سواري مي كنند و فرض بر پادشاهي خويش . اين روزها در به در دنبال جرعه اي ايمان مي گردم و به هر كجا سر مي زنم پيمانه هاي پر شراب كفر را مي بينم . اين روزها زندگي هم ابراز بيزاري از من مي كند ، ديگر حتي خدا نيز نگاهش را موكول مي كند به فرداهاي فرداها ، او نيز مرا از اين شاخه به اين شاخه پرتابم مي كند ، تا به خود مي جنبم بر شيطان سوارم و ياراي پياده شدنم نيست .اين روزها خدا نيز از خدايي كردنش با من خسته شده و اي كاش نااميد مي گشت و نابودم مي كرد ، فنا مي شدم تا مي رسيدم به خويش و خود را مي يافتم .
بارالها ! سراسر وجودم پر شده از اميد به نا اميدي ، پر شده از وهم و خيالهاي واقعي ، كاش مي شد از بنده گانت صحبت كردن را به ارث مي بردي و با من حرف مي زدي ، كاش تنها صداي تو سكوت نبود ، خدايا سكوتت آزارم مي دهد ، منتظر ندا و صداي ام از تو اما... كاش مي شد سكوت بينمان را مي شكستي و حرف مي زدي ، كاش مي شد تبعيض قائل نشوي ، يك بار دگر سنت شكني كني و با من نيز مثل موساي خود حرف بزني ، كاش مي دانستي خدايي تو تنها در نعمت دادن نيست در عنايت نيز هست و همه ي بنده گانت به نگاه تو محتاجند ،كاش مي دانستي ! آه .. چه مي گويم ؟؟ .. نكند حرفهايم از وادي كفر است و ارتداد؟؟؟! ... سپند سوخته
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:28  توسط نرگس
|
|
|