تبليغاتX
سپند سوخته

عصر پوچی

وای بر این عصر بی عهدی و این امت عهدشکن. ببین چگونه شیطان نفس آدمی بر او قهقهه می زند!

وا اسفا به مردمان هزار رنگ و هزار چهره ، براستی شما اشباع الرجال و لا رجالی هستید که نه به حرفتان اعتباریست نه به کردارتان، شما مقدس مابان بی شرم که دین و خدایتان را به شهوت خویش می فروشید. شمایی که دعوی دین می کنید و خارج از دین اید.

خدایا ! به تو شکایت می کنم . تویی که دینم را ، خدایم را و تمامی اعتقاداتم را به دست مردمانی سپردی که نه خدا می شناسند و نه حیا ! حیا و غیرت خویش را در میدان هوس به مسلخ برده قربانی اش می کنند.

خدایا دلم برای خودم می سوزد. می سوزد از اینکه تو را باید در گفتار و کردار کسانی بیابم که از همه دور تر به تواند.

خدایا من حتی دلم برای تو هم می سوزد. می سوزد از اینکه عده ای بودن در کنار خواسته های مادی خویش ترجیح می دهند به بودن در کنار تو و تمامی آنچه تو داری . کسانی که شرف ، انسانیت و حتی خدای خویش را زیر پای ندانم کاری خویش له می کنند.

اف بر مقدس مابانی که لباس دین بر تن کرده اند اما چه بی محابا و بی شرمانه حیا و غیرت را به مسلخ نابودی می کشانند، بر خر شهوت سوارند و یکه تازی می کنند و زیر پایشان دین را که دعوی آن می کردند لگدکوب می کنند.

شمایی که مدعی دین و ایمانید ، ای مردمان به ظاهر اسلام آورده، شرم بر شما کوفی صفتان بی شرم باد. گویی شما قرنهاست دوران توحش و شهوت را تنها به ظاهر پشت سر گذاشته اید حال آنکه هنوز پا از وادی امیال جسمانیتان فراتر نگذاشته اید.

اف بر کسانی که ظاهر خود را مانند دین پرستان واقعی می کنند اما در باطن دینشان را به بهای ناچیزی می فروشند. به خدا سوگند من معرفت و ایمان را و غیرت از دست رفته ی شما را بارها و بارها در آنانی که مدعی دین نبودند به وضوع دیدم اما در شمایی که دعوی دین می کنید ، دین را چیزی نایاب و دست نیافتنی یافتم.

قسم به خدای ایوب که دیگر صبری برایم نمانده ، دیگر نفس کشیدن در میان شما اشباع رجال و بزدلان دین نما برایم سخت گشته، من از سلاله ی عشقم تنفس هوای مانده از نیرنگ و شهوت ملولم می کند . شمایی که نه یک قدم آن طرف تر را می بینید و نه یک قدم به عقب تر بر می گردید، بسان آبهای بی جریان و بی حرکتی می مانید که بعد از مدتی به .... مبدل می گردند. شمایی که کارهایتان از سر پوچی و بی هدفی است ، بسان مترسکهای متحرکی می مانید که زندگی می کنید اما نفس نمی کشید ، عشق می ورزید اما عاشق نیستید، یک رنگ و صادقید اما هزاران نقاب بر چهره دارید. بسان کوفیانی می مانید که لباس دین بر تن کرده دعوی دین می کردند اما از دین جز نماز و حجاب و روزه آن هم برای دیگران نه برای خود ، چیزی دگر نمی دانستند.

بارالها ! این روزها هر جا را که نگاه می کنم سایه های سیاه مترسکهای چوبی و خشک را می بینم، این روزها ، روزها را شب می بینم ، آدمها را سایه و سایه ها را کلاغهای غریبی می بینم که کاری جز ..... بلد نیستند، این روزها از سایه ام می ترسم و سخت در هراسم از نگاههای کلاغهای بی غیرت، این روزها همه جا پر شده از لبخند عنکبوتهایی که تار گسترانده اند و حتی از پروانه های کوچک معصوم نیز نمی گذرند.ای کاش می مردم و شرافت خویش را بازیچه ی دست نااهلان نمی دیدم. به خدا شکوه دارم از نامردمان ولی افسوس که فغان سردادن نیز دگر ثمر ندارد.

شرمنده ام! از تنها ترین موجود هستی شرمنده ام ، از خالق ایوب صابر ، از خدای موسی و عیسی ، از شاهد اشک های نهانی و از سمیع نجواهای پنهانی. شرمنده ام ! از محمد از علی من از رخسار رنگ پریده ی گل نرگس شرمنده ام . من حتی از روی شیطان نیز شرمنده ام ! شرمنده ام ! من از نگاههای خیره نامردان به ظاهر مرد شرمنده ام همانانی که بی حیایی و بی غیرتی را به حد اعلای آن رسانده اندو از نگاههای مکرر و بی وقفه ی خویش شرم نمی کنند، نگاهاشان لرزه بر اندامم می افکند و مرا تا به ناکجاآباد پوچی می برد و باز می گرداند. نگاهایتان آزارم می دهد ای کاش می دانستید! ای کاش می دانستید تحمل نگاه ملامت آمیز برایم بسی آسانتر است از تحمل نگاههای پر معنی اما بی معنی شما.

شرمنده ام! من حتی از تویی که تمامی این حرفها را برایت نوشته ام نیز شرمنده ام .

سپند سوخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 17:52  توسط نرگس   | 
 سلام دوستان

بی مقدمه!

مریم نویسنده وبلاگ "سوالات ناتمام من"و "در جستجوی زمان از دست رفته"یکی از وبلاگ نویساییه که به جرات می تونم بگم شاید تو یه هفته بالای ۱۰ بار پست جدید میزاره مطالبش کوتاه و خواندنی و تاثیر برانگیزه برا همین تصمیم گرفتم دو سه تا از پستاشو که خیلی خوشم اومده رو تو وبلاگم بیارم

شکر یا دعا؟    

آنگاه شما را بخشيديم و پس از چنين كار زشت از گناه شما درگذشتيم شايد متنبه و سپاسگزار شويد

ثم بعثنكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون(آيه ي 56 سوره ي بقره)

سپس شما را بعد از مرگ برانگيختيم باشد كه خدا را شكر گذاريد.

...و لتكبروا الله علي ما هدئكم و لعلكم تشكرون (آيه ي 185 سوره ي بقره)        

... و خدا را به عظمت ياد كنيد كه شما را به دين اسلام هدايت فرموده باشد كه از اين نعمت بزرگ سپاسگزار گرديد.

در ابتدا دعا كردن و شكر كردن يكي بود. اما بعد اين دو را از هم جدا كرده به هر كدامشان معنايي داده اند كه اگر بي معنا مي ماندند بهتر بود.بيائيد هر كدام را به شكلي كه در آمده و به شكلي كه بايد باشد و در اول بوده معني كنيم. در ابتدا دعا كردن مكالمه اي عاشقانه از روي نياز با پروردگار بود چه هر كس مايل است كه ساعت ها با معشوق خويش به صحبت بپردازد. و عاشق در مصاحبت با معشوق چه مي تواند گفت جز خوبي و زيبايي وي؟ جز تشكر از اينكه وي اجازه ي مصاحبت به او داده است؟ در تمام صحيفه ي سجاديه كه نمونه ي خوبي براي دعا و شكر است مي بينيم كه در آن بيش از اين كه خواسته اي مطرح باشد بيشتر به بيان داشته ها بسنده شده و شكري براي تمام آنها.بيشتر به بيان خوبي هاي باري تعالي بسنده شده و شكر بخاطر وجود او. دعا و شكر در واقع چنان با هم تلفيق شده اند كه نه دو چيز كه يك مسئله ي واحد هستند. دعا چنان اهميتي دارد كه اگر بعد از نماز دعا نباشد نماز مورد قبول واقع نمي شود. اما كدام دعا؟ دعايي كه تنها دستور دادن و خواستن خواسته هاي جديد است يا مصاحبتي عاشقانه؟ بعد توجيه هم مي آورند كه اگر ما از خدا چيزي نخواهيم آنوقت او فكر مي كند كه ما دچار توهم بي نيازي شده ايم!!! در حالي كه كدام بي نياز از بدست آوردن مثلا يك لقمه نان شكر مي كند؟ آيا ما نمي توانيم نيازمان را با تشكر نشان دهيم؟ آيا اگر از خدا نخواهيم او به ما نخواهد داد؟ آيا بهتر نيست به جاي طلبكاران مانند بدهكاران متشكر رفتار كنيم؟

دعا از ان چيزي كه بود حالا به اذكاري بي معني بدل شده كه گوينده بي دانستن معني آن فقط به فكر رسيدن به خواسته ايست و  لذتي هم از آن نمي برد.فقط به فكر ثواب است و بعد از خواندن دعا معمولا پيش خودش حساب مي كند كه مثلا يك زيارت عاشورا ثوابش اينقدر است. عجب صبري خدا دارد! اگر كسي بعد از صحبت كردن با معشوقش از وي طلب مزدي كند آيا معشوقش ديگر بار حاضر به مصاحبت با وي خواهد بود؟

 روزي بنده ي خدايي دستانش را رو به آسمان كرده بود و از حفظ دعايي زير لب زمزمه مي كرد. من مدام حرف ميزدم و او مجبور ميشد جواب من را بدهد. بعد از چند بار كه دعايش را قطع كرد با عصبانيت گفت :"بگذار اين دعاي لعنتي را به آخر برسانم. هربار فراموش مي كنم كه تا كجايش را خوانده ام و مجبور مي شوم از اول بخوانم ." بعد كه عميق تر فكر كردم ديدم در واقع اكثر دعا خواندن هاي ما به همين شيوه است.

اما شكر كردن كه زماني به معناي درست استفاده كردن از نعمتي بود كه خدا به ما عطا كرده  حالا تنها به شكر زباني محدود شده آن هم كساني كه هنوز در ايشان اثري از خلوص است. ببينيد من كه از خدا تقاضاي سلامتي و طول عمر دارم آيا از اين سلامتي كه فعلا از آن برخوردارم به نحو درست استفاده مي كنم كه تقاضاي سلامتي بيشتر دارم؟

معمولا اكثر ما از ترس از دست دادن نعمتي زبانا شكر مي گوئيم و خدا را بچه اي تصور كرده ايم كه وقتي با دوستش روابط درستي دارد به وي شكلاتي مي دهد و همين كه دوستش با او قهر كرد شكلاتش را از او مطالبه مي كند!!! براستي اگر خداوند اين همه آيه در تاكيد شكر نازل فرموده دليلش چيست؟ آيا انتظار او همين است كه بگوئيم بله از تو ممنونيم كه اين و اين و اين را به ما دادي و حالا برو بگذار زندگي حيوانيمان را داشته باشيم؟

آيا شكري كه خدا از ما توقع دارد به خوب زيستن آنگونه كه او مي خواهد منجر نخواهد شد؟ آيا وقتي كه خدا از ما مي خواهد براي داشتن اسلام از او تشكر كنيم منظور خدا همين شكر رايج است يا نه منظورش اين است كه از اسلام درست بفهميد و درست به كار بنديد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:30  توسط نرگس   | 

خوشا آنان که از او می نویسند!

تا به کی می خواهیم اندر خم یک کوچه کورکورانه و سرگردان تاریخ گذشته را دنبال کنیم ؟! 

چرا نمی دانیم تاریخ با تمامی آن عظمت دوباره دارد تکرار می شود و خدا نکند

کربلایی دگر رخ دهد که بی شک بسیاری از ما لعن کنندگان قوم کوفه راهی را

خواهیم رفت که آن روز آنها رفتند و بی شک بسیاری از ما مفسرنویسان قران و نماز

 شب خوانان همان کاری را خواهند کرد که آن از خدا بی خبران با حسین بن علی در دشت کربلا کردند.

 1169 سال است حسین زمان منتظر 313 مرد است برای احیای دین پدرانش ، برای

 احیای امر به معروف و نهی از منکر ، و وا اسفا بر مردمان ! چقدر مرد شدن سخت

 است! 1169 سال است ک هیچ قومی برای حسین زمان هیچ نامه ای ننوشته و از

او دعوت به آمدن نکرده است ! و این 1169 سال خود به درازای یک تاریخ است اما نمی دانم چرا اینقدر بی بهاست برای ما؟؟!

شاید حق با او باشد که می گفت: مشکل اینجاست که امام زمان مانند پدرانش حرم

 ندارد ، گنبد طلا ندارد و یا ضریح فولادین که مردم پارچه سبز بر آن ببندند. و اگر می

داشت ما برای گرفتن حاجات و حل مشکلاتمان سراغ او هم می رفتیم و او دیگر

 اینقدر غریب نبود آن قدر غریب که مجبور باشد برای یافتن 313 مرد سالها انتطار بکشد!

مردمان امروز خود به نوعی کوفیان دیروزند و اگر این را باور می کردیم شاید برای خوب شدن و جلوگیری از تکرار تاریخ سعی بیشتری می کردیم !

سپند سوخته

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:38  توسط نرگس   | 

ایرانیان من شرمنده ام!

آری من خود شنیدم اشک های بی صدای آن زن را! که ذکر شبانه اش شده بود : بارالها چه کنم؟! بی خانمان با دو فرزند!و فرار شوهری که دیگر تحمل بار فشار را نداشت و زن و بچه اش راتنها گذاشت و رفت!

من خود دیدم التماس آن مرد را که برای کارگری و بدست آوردن پولی اندک برای خاموش کردن دهان زن و بچه اش زجه می زد و حاضر بود هر کاری را بکند.

من خود دیدم اشک های مردی را که می گفت : چه کنم دیشب بچه هایم را با نان خشکی که با آب خیس شده، سیر کردم امشب چه کنم؟!

من خود دیدم بچه ی کوچکی را که مادرش از کنار میوه فروشی گذشت و گفت: مامان سیب! و مادرش دستان کوچکش را محکم فشرد و از آنجا دور کرد. صدای کودک در گوشم می پیچد و همچنین درد دستانش که مادر فشرد به نشانه ی اینکه پولی برای خرید حتی یک دانه سیب هم ندارم.

من خود دیدم دستان ترک خورده و صورت پر چین و جروک زن 30 ساله ای را که اشک می ریخت و می گفت دیگر رمقی برایم نمانده با شوهر فلجم،بیماری قلبی ام که تشدید یافته و ریه های از کار افتاده ام می توانم کنار بیایم اما گریه های فرزندانم از فرط گرسنگی و غر زدن صاحب خانه از عقب افتادن اجاره خانه را چگونه تحمل کنم؟؟!

من خود دیدم دستان لرزان و قلب شکسته ی دختری جوان را که برای بدست آوردن اندکی پول دست از ایمان و خدای خویش کشید و شب را تا به صبح....

آری من خود شنیدم صدای بچه ای را که آرزوهایش را هر روز با خود مرور می کرد :آخ جون چه بستنی خوشمزه ای! چه اسباب بازی قشنگی ! چه خانواده ی خوشبختی...

بارالها ! اقرار می کنم فقر تمامی این انسانها را من متهمم!

غم تمامی اینان را من باعث شدم!

و یا شاید خود این آدمها تنها متهمان زندگی خویشند و حال خویش را خود اینگونه انتخاب کرده اند

سپند سوخته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط نرگس   | 

مگرآیا کسی هم با خدایش قهر دارد؟

چند وقت قبل این شعر و که از آقای کیوان شاهبداغی بود رو تو گاهنامه ی فریاد بی صدا چاپ کردم برام جالب بود تفکر خیلی از دانشجوها رو راجع به خدا عوض کرده بود ،خیلی ها رو با خدا آشتی داده بود حتی یکی از بچه ها بهم گفت تو سجاده اش گذاشته و بعد نماز وقتی می خواست صدای خدا و حرف های خدا رو بشنونه این شعرو می خوند برا همین این دفعه به جای نوشته های خودم شعر آقای شاهبداغی رو گذاشتم.

بخوان ما را

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را،علم را،من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیکتر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را ،سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود

به اشکی یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما

و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم

آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی ؟

تو یگشا لب

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما ، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو با ما چه کم داری عزیزم ، هیچ!

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟؟!

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر دارد؟؟!

هزاران توبه ات را گر چه بشکستی

ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

اما به روز شادیت ، یه لحظه ام یادم نمی کردی

به رویت ای بنده ی من، هیچ آوردم؟؟!

که می ترساندت از من؟

اینک صدایم کن مرا ،با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای از ما

کنون برگشته ای ،اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببینم چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من

بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

سپند سوخته

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:47  توسط نرگس   | 

خوشا آنان که از او می نویسند !

امام زمان دیگه برا ظهورت دعا نمی کنم !

دیگه برای اینکه ببینمت اشک نمی ریزم !

دیگه گله نمی کنم که چرا نمی آی ، دیگه گله نمی کنم چرا غیبتت این همه طولانی شد!

آخه بالاخره فهمیدم کجای کار میلنگه !

تازه فهمیدم تو سالهاست که ظهور کردی اما این منم که غایبم و چه شرمانه غیبتم رو به تو نسبت می دم . برای ظهور تویی که حاضری و نیازی به ظهور کردن نداری دعا می کنم و

تو چقدر تو دلت برام خندیدی شاید! و یا با تاسف چقدر برام اشک ریختی شاید!

بالاخره فهمیدم تا من در خودم ظهور نکنم ، خودم رو نبینم ، خودمو دوست نداشته باشم ، خودمو پیدا نکنم ، نه پیدات می کنم ،نه می بینمت ، نه دوستت دارم !

بیا برا یه بار هم که شده به زندگی یه جور دیگه نگاه کنیم ، به دنیای اطراف خودمون بنگریم ، چی می بینیم ؟!

جز سختی و گرفتاری؟

جز رنج و مشقت؟

جز اندوه و پریشانی ؟

جز گیر دادن به این و اون؟

جز مسخره کردن اعتقادات و تفکرات دیگران ؟

جز تحقیر کردن این و اون؟

جز مورد خطاب و اعتاب قرار دادن این حکومت و اون حکومت؟

جز غر زدن به زمین و زمون؟

جز یه زندگی تکراری ؟

جز یه خروار آرزو که رو هم تلنبار شدن و تو موندی کدومشونو طلب کنی و یا اصلا بلد نیستی چه جوری اونا رو از خدا بخوای ؟

جز نگرانی برا آینده؟...

بابا بسه بی خیال! ما آدما اینجوری می خوایم یه زندگی شاد و بی دغدغه داشته باشیم؟! همین طور به نگاه کردن به دنیا و اطراف مون ادامه بدیم تازه می فهمیم ما زندگی نمی کنیم داریم

بال بال می زنیم برا نفس کشیدن که زنده بمونیم ، زندگی کردن پیش کش !

ولی از هیچی مطمئن نباشم این یکی رو مطمئنم ؛ اگه خودمو پیدا کنم ، اگه بدونم کی ام و چی ام ، اگه بدونم حرف حساب خدا چیه از بودن من ، اون موقع امام زمانمو پیدا کردم و بعد تازه شروع یه زندگی قشنگه ، عشق بازی با خدا تازه شروع می شه . اون موقع فکر می کنی رنج و سختی اصلا میاد سراغت ؟! اون موقع یادت می ره زندگی تکراری چی بود و قضییه ش چیه ! دیگه نگرانی آینده و آرزوهای دست نیافتنی هم جز پیش پا افتاده ترین مسائلت میشه ...

خب پس چرا نشستی و داری وبلاگ می خونی ؟! از همین حالا برو یه ماه عسل! آره فقط خودت و خدات به طرف ظرف وجودی خودت که تشنه ی سیراب شدنه یه کم که دقت کنی می بینی خدا اون بالا بغل وا کرده و منتظرت نشسته .

سپند سوخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:17  توسط نرگس   | 

خوشا آنان كه از او مي نويسند!

اين روزها خدا شده برايم غول چراغ جادو ، دستانم را به طرف آسمان بلند كرده دودش مي كنم و از چراغ و خانه ي دلم بيرونش مي رانم تا به حاجتم رسم . اين روزها مردم را مي بينم بر پشت شيطان سوارند ، شيطان سواري مي كنند و فرض بر پادشاهي خويش . اين روزها در به در دنبال جرعه اي ايمان مي گردم و به هر كجا سر مي زنم پيمانه هاي پر شراب كفر را مي بينم . اين روزها زندگي هم ابراز بيزاري از من مي كند ،‌ ديگر حتي خدا نيز نگاهش را موكول مي كند به فرداهاي فرداها ، او نيز مرا از اين شاخه به اين شاخه پرتابم مي كند ، تا به خود مي جنبم بر شيطان سوارم و ياراي پياده شدنم نيست .‌اين روزها خدا نيز از خدايي كردنش با من خسته شده و اي كاش نااميد مي گشت و نابودم مي كرد ، فنا مي شدم تا مي رسيدم به خويش و خود را مي يافتم .

بارالها ! سراسر وجودم پر شده از اميد به نا اميدي ، پر شده از وهم و خيالهاي واقعي ، كاش مي شد از بنده گانت صحبت كردن را به ارث مي بردي و با من حرف مي زدي ، كاش تنها صداي تو سكوت نبود ، خدايا سكوتت آزارم مي دهد ، منتظر ندا و صداي ام از تو اما... كاش مي شد سكوت بينمان را مي شكستي و حرف مي زدي ،‌ كاش مي شد تبعيض قائل نشوي ، يك بار دگر سنت شكني كني و با من نيز مثل موساي خود حرف بزني ، كاش مي دانستي خدايي تو تنها در نعمت دادن نيست در عنايت نيز هست و همه ي بنده گانت به نگاه تو محتاجند ،‌كاش مي دانستي !

آه .. چه مي گويم ؟؟ ..

نكند حرفهايم از وادي كفر است و ارتداد؟؟؟! ...

سپند سوخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:28  توسط نرگس   | 

  

   خوشا آنان كه از او مي نويسند!

 

   مبلغان دينم شما متهميد !

 مسلمان خشك مذهب شما متهميد !

 مومنين به ظاهر اسلام آورده شما متهميد !

 پدر و مادر شما متهميد !

 نه نه من خود متهمم ، مني كه تن به پذيرفتن خداي شما داده ام ،مني كه اسلام شما را پذيرفته ام ، مني كه چونان بره ي وحشت زده پناهگاهم شما شده بوديد ،

 ديگر نمي خواهم خداي شما را نمي خواهم حسين شما را ، من با امام زمان شما غريبه ام او را نيز نمي خواهم ..

 من مي روم و يزدانم را در كوچه پس كوچه هاي مبهم و تاريك تاريخ مي جويم و مطمئن باشيد مي يابمش ، خدايي متفاوت با خداي شما ، خدايي كه با او عشق بازي كنم - بي اعتنا به بهشت و جهنمي كه شما برايم ساخته ايد ..

آري مي روم دنبال خدايي مي گردم كه نيمي از من باشد و من انقدر در چشمش از شرافت و منزلت برخوردار باشم كه تمامي ملائكش را دستور دهد تا تنها به خاطر من ،مني كه از اويم به خاك سجده افكنند ، دنبال خدايي مي گردم كه مرا همانند خود خوانده -"بين من و تو هيچ فرقي نيست جز اينكه من خالقم و تو مخلوق ."

 

  مبلغان دينم نمي خواهم دين شما را !

نمي خواهم حسيني را كه از او اسطوره ساخته ايد كه تنها به درد داستانهاي اساطيري مي خورد ، حسيني كه در تمامي مراسمات بارها و بارها به مقتل برده و سرش را بريده ايد ،

 نمي خواهم زينبي  را كه خلاصه شده تنها در گریستن برای حسینش

 ، مظلومیتی که شما از آن سخن گفته اید عین شجاعت حسین فاطمه است چرا که حسین شجاعترین مردم بود نه مظلومی که من بیچاره بر او دل بسوزانم و اشک  بریزم و بعد در دل احساس خرسندی کنم که به خاطر این اشک دور می شوم از آتش جهنم .

 جای گریه ، خنده ام می گیرد وقتی  فلان روحانی می گوید نمی دانم کدام مظلومترند علی یا حسین فاطمه.

آری تو نمی دانی ، تو هیچ چیز نمی دانی که اگر می دانستی مفهوم حقیقی مظلوم را هیچ گاه مردم را برای رونق بازار خویش وادار به گریستن نمی کردی و هیچ گاه آنان را وادار نمی کردی تا دل بسوزانند....

 

الهام گرفته از تفکر دکتر شریعتی

                                                                                 سپند سوخته 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:32  توسط نرگس   | 

     

خوشا آنان كه از او مي نويسند!

 صبح بود،

 عهد مي خواند مثل هميشه

 

 دست هايش رو به آسمان بود و با اشك طلب وعده ي آسماني را مي

 كرد، آه كه آسمان هم از اين همه عظمت به خاك افتاده بود، با

 

 نگاهش التماس مي كرد مي شد از نگاهش به عمق درونش پي بردكه چه زيبا با امام زمانش بيعت مي كرد و عهد مي بست ،

 

 مي گفت: اگر بيايي يكجا مي نشينم و تنها نگاهت مي كنم به اندازه ي تمامي لحظه هاي نبودنت، تنها نگاهت مي كنم به اندازه ي تمامي ندبه هاي بي حضور و جمعه هاي بي طلوع ...

 

 دگر چه ؟ عهدي ديگر؟ قول و قراري ديگر؟

 

آري امام زمان منتظر عهدي ديگر بود ..

 

 ايماني راسخ مي خواهم و صبري كثير،آيا مي تواني عدلم را تحمل كني؟ چون و چرا نمي كني ؟..

 

 و او سكوت كرد ،

 ديگر در چشمانش اثري از التماس نبود ،

 آري اشك چشمانش براي هميشه خشك شده بود.

                                                                                                                                سپند سوخته

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:45  توسط نرگس   | 

 

     خوشا آنان كه از او مي نويسند!

 

        ما قبل از اينكه شيعه باشيم از محبانيم!

         سوگند به اهورا مزداي زرتشتيان كه همان الله است ، يزدان پارسيان كه همان الله است، الله اعراب كه همان اهورا و يزدان است و سوگند به يهوه ي يهود كه همان اهورا،يزدان و الله است،كه پيروان آنان همه الله مي پرستند و لاغير و نمي دانم به چه حق زردتشت ،عرب،...را تا به مرز كفر محكوم مي كنيم حال آنكه ما خود نيز در مسلماني خويش مانده ايم.

        مگر نه اين است كه علي همان اسلام است و اسلام همان علي و اين علي قبل از اين كه عاشق بي عمل بخواهد پيرو مي خواهد و علي قبل از اين كه عشق ما را خواستار باشد علي وار انديشيدن ما را مي خواهد.

        كداممان علي وار گونه مي خنديم؟علي وارگونه راه مي رويم؟حرف مي زنيم؟عمل مي كنيم؟و كداممان علي وار گونه زندگي مي كنيم؟؟؟

        چه بسيار مردماني كه شبها نماز مي خواندندو روزها قرآن و چه بسيار مومنان حافظ قرآن و مقدس مآبي كه علي آنان را ضد دين ناميد!!...

       پس به چه مي نازيم و به چه مي باليم؟!به اسلامي كه خلاصه شده در نمازها و روزه ها يمان ؟به اسلامي كه ا زحسين قبل از اين كه قهرمان بسازيم اسطوره مي سازيم؟ به اسلامي كه قبل از اين كه به شجاعت زينب به خود بنازيم و بباليم بر مظلوميتش اشك مي ريزيم؟ به اسلامي كه ورد علي بر زبانمان است اما عملش را از خاطر برده ايم؟ به اسلامي كه محرم در او مرده است و بر محرم مرده سينه مي زنيم؟!

      مگر غيراز اين است كه علي را همين خداترساني كشتند كه دم از دين و ديانت مي زدند؟؟! مگر در جنگ نهروان علي رودرروبا كه مي جنگيد؟!جز آنان كه پيشانيهاشان پينه بسته بود از نمازهاي مكرر و خود را مسلمان مي ناميدند و پيرو قرآن؟! آيا اين اسلام ما خلاصه نشده تنها در نمازي و روزه اي شكسته؟؟

     پس به چه مي نازيم و به چه مي باليم؟!به اسلامي كه....

                                                                                                                                                                            سپند سوخته

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:58  توسط نرگس   |